تبلیغات
وبلاگ شعر ومتن محمودسلطان بایزیدی - مطالب محمود سلطان بایزیدی



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: آتش، حکایت سعدی، پلاسکو، اتش نشانان پلاسکو،

تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1395 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟

مسکین دل آنکه از برش برخیزی
خرم تن آنکه از درش بازآیی



تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 01:21 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
یاری آنست که زهر، از قبلش نوش کنی
نه چو رنجی رِسدَت یار فراموش کنی

هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود
تو چه یاری که چو دیگ، از غم دل جوش کنی



تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 01:20 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
گوتی آهسته قدم سئوگیلی یاریم گلیرم

گئچدی قیش گئچدی خزان باغی بهاریم گلیرم

من سنین گوزلرینه مستی باخیب مست گئچدیم

نرگیسیم گل چمنه گوزله خماریم گلیرم





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: گوتی آهسته قدم سئوگیلی یاریم گلیرم گئچدی قیش گئچدی خزان باغی بهاریم گلیرم من سنین گوزلرینه مستی باخیب مست گئچدیم نرگیسیم گل چمنه گوزله خماریم گلیرم،

تاریخ : سه شنبه 21 دی 1395 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
اراده ى تنها ادامه دادن رو داشته باش. خیلى از كسانى كه با تو شروع كردن، تا آخر راه با تو نیستن. راهت رو ادامه بده،
با همراه یا بى همراه 



طبقه بندی: متن اموزنده،
برچسب ها: اراده،

تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 03:26 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود

دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟






طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: اخوان_ثالث،

تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد…
.
من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد!
.
بکش و بسوز و بگذر، منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد، گنهی دگر ندارد...!




طبقه بندی: غزل، شعر،

تاریخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
آن قدر که از دست دادن چیزی ما را افسرده می کند، از داشتن همان چیز احساس خوشبختی نمی کنیم، و این ذات آدمیزاد است.




طبقه بندی: متن زیبا،
برچسب ها: از دست دادن چیزی، افسرده، خوشبختی،

تاریخ : جمعه 12 آذر 1395 | 04:28 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
دلخوشم با نفسی
حبه‌ی قندی، چایی
صحبت اهل دلی
فارغ از همهمه‌ی دنیایی
دل‌خوشی‌ها کم نیست
دیده‌ها نابیناست...







طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: سهراب‌_سپهری،

تاریخ : جمعه 12 آذر 1395 | 04:26 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات


بی سوادی عاطفی چیست؟

وقتی دچار بی حوصلگی ، غمگینی، ناراحتی و....میشوند نمیتوانند توضیح دهند فقط میگویند "حالم بده" یا"اعصابم خرُده.  

اما اینكه این حال گرفته ناشی از خستگی،
احساس خجالت،
طرد شدن از جمع دوستان،
حسادت،
حس تنفر،
احساس گناه،
شرمندگی و یا حقارت است.

 برایش مشخص و روشن نیست این اصطلاح را در روانشناسی كوری عاطفی مینامند كه بین احساسات منفی خود نمیتوانند تفكیكی قائل شوند یا به خوبی ببینند.

بعضی افراد نیز دچار بی سوادی عاطفی بوده و نمیتوانند برای بیان احساس درون خود واژگان مناسب پیدا كنند.




طبقه بندی: متن اموزنده،

تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات

در سراسر جادۀ زندگی
تابلوی توقف ممنوع است
و در انتهای زندگی
تابلوی دور زدن ممنوع
پس طوری زندگی کن که
در آخر جاده متاسف نباشی





طبقه بندی: متن زیبا، عکس نوشته،
برچسب ها: جاده، زندگی، تابلوی توقف ممنوع، دورزدن ممنوع،

تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات

رهبر انقلاب:

 بسیج یک پدیده شگفت آور دوران انقلاب بود و امام خمینی از طرف پروردگار ملهم شده بود این پدیده را بوجود بیاورد. بدین معنا که سرنوشت انقلاب را بسپارد به دست جوانهااز برنامه‌های دشمن درمورد بسیج، "نفوذ" و" ایجاد خطوط موازی و رقیب درست کردن برای بسیج و افسران جنگ نرم" است/ باید مراقب بود. ۹۵/۹/۳




طبقه بندی: مناسبت های روزانه،
برچسب ها: بسیج، جوانها، نفوذ، گفته های رهبر انقلاب درمورد بسیج،

تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
در این
سرما وباران
 یار
خوشتر...





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: در این سرما وباران یار خوشتر...،

تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 03:45 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
اسمان شهرم

اولین برف زمستانی

دامن اذر سپید شد

روزگار عجب شتابی دارد


طبقه بندی: متن زیبا،
برچسب ها: اسمان شهرم،

تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات


خانم معلم "چن" در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد. خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان از ١٠٠ نمره ٥٩ گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی یعنی ٦٠ نگرفته است.

پسرک با #خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم #معلم، می‌شود . . . می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم معلم با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟ این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگه‌ی امتحانت نوشته‌ای به تو #نمره داده‌ام.
او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در #امتحان بعد تلاش بیشتری بکنی و نمره‌ی بهتری بگیری.

اما پسر با صدایی که نشان می داد خیلی ترسیده است، گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را #درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و #موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحانات‌شان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک‌خوردنِ بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیل‌شان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از #تحصیل بازدارد.
عاقبت رو به پسرک کرد و با صدای ملایمی گفت: ببین، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟ من به ورقه‌ات یک نمره ارفاق نمی‌کنم. فقط می‌توانم یک نمره به تو "قرض" بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی ١٠ برابر آن را، یعنی ١٠ نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با #شادی غیر قابل وصفی گفت: چشم! من حتما در امتحان بعدی ١٠ نمره به شما پس می‌دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم چن تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم چن پس بدهد، با #دقت زیاد درس می‌خواند. تا این که در امتحان بعد نمره‌ی بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
او مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او اولین دانشجو از روستایشان بود.

او پس از مشغول شدن به کار و به دست‌آوردن پیشرفت‌های شغلی و مالی پیاپی، بارها و به بهانه‌های گوناگون به سازندگی روستایشان #کمک کرده و هر سال به دیدن معلمش خانم چن به آن‌جا می‌رود.


گاهی حرفی که می‌زنیم و تصمیمی که می‌گیریم می‌تواند در #سرنوشت دیگران و خودمان تأثیرگذار باشد.

برای لحظه‌های #زندگی تصمیم درست بگیریم.




طبقه بندی: متن اموزنده، متن زیبا،
برچسب ها: #داستان * #آموزنده،

تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
تعداد کل صفحات : 11 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.