تبلیغات
وبلاگ شعر ومتن محمودسلطان بایزیدی - داستان آموزنده


خانم معلم "چن" در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد. خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان از ١٠٠ نمره ٥٩ گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی یعنی ٦٠ نگرفته است.

پسرک با #خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم #معلم، می‌شود . . . می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم معلم با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟ این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگه‌ی امتحانت نوشته‌ای به تو #نمره داده‌ام.
او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در #امتحان بعد تلاش بیشتری بکنی و نمره‌ی بهتری بگیری.

اما پسر با صدایی که نشان می داد خیلی ترسیده است، گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را #درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و #موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحانات‌شان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک‌خوردنِ بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیل‌شان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از #تحصیل بازدارد.
عاقبت رو به پسرک کرد و با صدای ملایمی گفت: ببین، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟ من به ورقه‌ات یک نمره ارفاق نمی‌کنم. فقط می‌توانم یک نمره به تو "قرض" بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی ١٠ برابر آن را، یعنی ١٠ نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با #شادی غیر قابل وصفی گفت: چشم! من حتما در امتحان بعدی ١٠ نمره به شما پس می‌دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم چن تشکر کرد و رفت. از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم چن پس بدهد، با #دقت زیاد درس می‌خواند. تا این که در امتحان بعد نمره‌ی بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
او مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او اولین دانشجو از روستایشان بود.

او پس از مشغول شدن به کار و به دست‌آوردن پیشرفت‌های شغلی و مالی پیاپی، بارها و به بهانه‌های گوناگون به سازندگی روستایشان #کمک کرده و هر سال به دیدن معلمش خانم چن به آن‌جا می‌رود.


گاهی حرفی که می‌زنیم و تصمیمی که می‌گیریم می‌تواند در #سرنوشت دیگران و خودمان تأثیرگذار باشد.

برای لحظه‌های #زندگی تصمیم درست بگیریم.




طبقه بندی: متن اموزنده، متن زیبا،
برچسب ها: #داستان * #آموزنده،

تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.