تبلیغات
وبلاگ شعر ومتن محمودسلطان بایزیدی

وقتی با خدا حرف میزنی
هیچ نفسی هدر نمی رود
وقتی منتظر خدا باشی
هیچ لحظه ای تلف نمیشود


طبقه بندی: شعر، متن زیبا، عارفانه،
برچسب ها: وقتی با خدا حرف میزنی،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
حسن آخوندی

سفیر قافله  عشق  كربلا زینب
بهار  زندگی   صاحب  لوا  زینب

ندیده دیده ی دنیا  نظیر و همتائی
برای دختر  زهرا   و مرتضا  زینب

وفا و مهر  و صفا را ندیده ام  معنا
شرف فزوده به گل واژه ی وفا زینب

مرامش حیدری و همچو باب خود حیدر
گره گشای غم و مشكلات ما زینب

انیس ومونس غم دیده گان به دارفنا
شفیع روز جزا از من و شما زینب

اسیردست  زمانه  اگر شدی از دل   
بگو به هرنفسی عاشقانه یا زینب

بگو تو زینب و زینب كه ذکریازینب
بوُد علاج غم و درد بی دوا زینب

چو مخلصانه بیایی به این شفا خانه
به اذن خالق یکتا دهد شفا زینب

نوشته روز  ازل كلك خالق  هستی
انیس محنت ورنج وغم و بلا زینب

به عالمی شده شهره اگرچه کرب وبلا
بود  ز همت  و ایثار با وفا زینب

رسیده بر سمت  اعظم علمداری
ز بعدصاحب علم صاحب لوا زینب

به تازیانه دشمن به شهركوفه وشام
قیام سرخ حسین راشده بها زینب

سر برادر خود  را  چو  دیده بر نیزه
نموده فرق سرش را زغم دوتا زینب

زكین دشمن سفله به پیكرش دارد
نشا نه ها   زجفا  تا زیا نها زینب

به راه عشق برادرگذشته از هستی    
نموده برشه دین دین خود ادا زینب

نموده قصر ستم  را  زپایه  ویرا نه
به نطق حیدری و منطق رسا زینب

درآن سرای غم افزا به نیمه شب دارد
به لب نوای  دل انگیز ربنّا زینب

به شام  وگوشه ویرانه  بهر مولایش
نموده  بزم عزایی زدل به پا زینب

آخوندی بزم عزا را به هركجا ازدل
نما اقا مه چنان دخت مرتضا زینب

به روز محشرو تنهایی و غم غربت
یقین  نما که  شود آشنا  ترا زینب




طبقه بندی: شعر، عارفانه،
برچسب ها: سفیر قافله عشق كربلا زینب،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا

پسر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟

مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است

این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم ، خیلی زود برمی گردم

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت

پسر به مادرش گفت :

مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت :

من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت :

مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت :

این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است

حرف های تو چه معنی ای می دهد؟

پسر ملتمسانه گفت :

مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا

مادر نیز علی رغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت

بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت : رسیدیم

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت :

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست

این رفتار تو اصلا زیبا نبود

کودک جواب داد :

مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود

پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است

نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا
مادر هیچ نگفت و ساکت ماند.




طبقه بندی: متن زیبا، عارفانه،
برچسب ها: داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
شجاعت
همیشه غرش کشیدن نیست.
شجاعت
گاهی صـدای ساکتـی است
که در پایان روز می گویـد
 
"فردا دوباره تلاش خواهم کرد


طبقه بندی: متن زیبا، متن اموزنده،
برچسب ها: شجاعت،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:18 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات


روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم،آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟بهلول گفت: ببین من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت:حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه. سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست. بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!




طبقه بندی: متن اموزنده،
برچسب ها: احکام خدا، بهلول،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات



دریک دهکده پیرمردخردمندی زندگی میکرد.افرادی که به مشکلی برمی خوردندیاسوالی داشتند،به اومراجعه می کردندیک روزیک بچه ی باهوش وزبل که میخواست سربه سرپیرمردبگذاردپرنده ی کوچکی گرفت وان راطوری دردستش گرفت که دیده نشود.بعدپیش پیرمردرفت وبه اوگفت:پدربزرگ من شنیده ام شماباهوش ترین مرددهکده هستیدامامن باورنمی کنم.اگرراست است  می توانیدبگوییدکه این پرنده ای که دردست من است زنده است یامرده؟
پیرمردنگاهی به پسرانداختوفکرکرداگربگویدپرنده زنده است پسربایک حرکت کوچک دستش پرنده رامی کشدواگربگویدمرده است اوپرندهه را ازادمی کندتابه خیال خودش ثابت کندکه ازپیرمردباهوش تراست.پیرمرددستش راروی شانه ی پسرک زبل گذاشت وبالبخندگفت:مرگ وزندگی پرنده به اراده توبستگی دارد.
بله اینده وسرنوشت هرکسی مانندان پرنده دردست خودفرداست .هرکسی درتحصیل،شغل،وهرکارانتخابی دارد،اگرتلاش کندموفق خواهدشد.فیلسوفی گفته است زندگی عبارت ازرشته ای ازگزینه ها است.آینده وسرنوشت هرکسی کاملادردستان خودش قراردارد




طبقه بندی: متن اموزنده،
برچسب ها: پیرمرد و پرنده، پیرمردخردمندی،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:10 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
گاهی! یک چای داغ بریز داخل زیباترین
استکان خانه؛...یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش‌؛...همراه یک آهنگ دلنشین و به خودت بگو :
بفرمایید...‌! چایتان سرد نشود...!
به خودت‌؛ باورت و زندگی‌ات عشق بورز؛... سن و سال‌ات مشکل عشق نیست؛... زمان نمی‌‌تواند بلور اصل را کدر کند؛... مگر آنکه تو پیوسته؛ برق انداختن آن را از یاد برده باشی؛...
برای خودت دعا کن که آرام باشی‌؛ صبور باشی‌؛... مهم نیست که آخرین زلزله‌ی زندگی‌ات چند ریشتر بود؛ مهم این است که دوباره از نو بسازی...




طبقه بندی: متن اموزنده، متن زیبا،
برچسب ها: گاهی! یک چای داغ بریز، زیباترین استکان خانه، یک دانه شیرینی، یک آهنگ دلنشین، عشق، بلور اصل را کدر کند، راه های صبوری،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
 ثروت من ڪسانے هستند،
که با یادشان لبخندی
از محبت بر،لبانم مےنشیند .
ڪسانیڪه هیچ دیواری
مانع گرمای
وجودشان نمےشود..
لحظه هاتون پرازلبخند


برچسب ها: ثروت، یادشان، لبخندی، محبت، لبانم، دیواری، مانع گرمای،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات

صبح پاییزی با رایحه‌ای از سلام، مرا به سمت خاطراتی می‌كشاند كه در آغوش ابدیت آرمیده‌اند؛ خاطراتی كه از موفقیت‌های دیروز سخن دارند و به من نشان می‌دهند ...




طبقه بندی: متن زیبا،
برچسب ها: صبح پاییزی، رایحه‌ای از سلام، خاطرات، آغوش، ابدیت، موفقیت‌های دیروز، سخن،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
الهی مرا حفظ كن از مهالك
كه هركار كردم رضای تو باشد

الهی عطا كن به فكرم تو نوری
كه محصول فكرم دعای تو باشد




طبقه بندی: عارفانه،
برچسب ها: الهی، حفظ، عطا كن، شعرهای عارفانه،

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 09:56 ق.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات


باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن
با من دم از هوای کس دیگری بزن
.
پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت
روزی به آشیانه من هم سری بزن…
.
ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن
سرباز نیمه جان! به صف لشکری بزن
.
درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت
ای روزگار سیلی محکمتری بزن !
.
شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم
ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن …
.





طبقه بندی: غزل،
برچسب ها: غزل_فارسی،

تاریخ : سه شنبه 11 آبان 1395 | 08:11 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
زندگی یک تداوم بی نهایتِ اکنون هاست

‎ماموریت ما در زندگی
‎"بی مشکل زیستن " نیست

با انگیزه زیستن " است
 
 


طبقه بندی: متن زیبا،
برچسب ها: زندگی، تداوم بی نهایتِ، ماموریت، با انگیزه زیستن، بی مشکل زیستن،

تاریخ : سه شنبه 11 آبان 1395 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات

«امروز پرازشور و شوق وامیدم و می کوشم تا در برخورد باهر انسانی او را به زندگی امیدوارتر کنم و اینگونه ارزش زندگی را به خود و دیگران یادآور می شوم .»




طبقه بندی: متن اموزنده،
برچسب ها: شور و شوق، امید،

تاریخ : سه شنبه 11 آبان 1395 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
اگربتوانی موسیقی درونی ات
حقیقت درونی ات
عشق درونی ات
وامید درونی ات را احساس کنی
آنرا درپیرامونت نیز تشخیص خواهی داد
کل کیهان برای توتغییر خواهدکرد
زیرا تو تغییرکرده ای




طبقه بندی: شعر، متن زیبا،
برچسب ها: موسیقی درونی ات، حقیقت درونی ات، عشق درونی ات، امید درونی ات،

تاریخ : سه شنبه 11 آبان 1395 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات

"من نگران آینده نیستم، خودم میسازمش، حسرت گذشته ناکام یا خوب را ندارم و فقط در اکنون زندگی میکنم و از ثانیه های الانم لذت میبرم"




طبقه بندی: متن زیبا،
برچسب ها: عبارت_تاکیدی امروز،

تاریخ : سه شنبه 11 آبان 1395 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : محمود سلطان بایزیدی | نظرات
تعداد کل صفحات : 11 :: ... 5 6 7 8 9 10 11
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.